تبليغاتX
سکوت شبانه...


مادرش گفته بود ، مو هائی که از روسری بیرون می افتد ، در آن دنیا تبدیل  به مار 

خواهد شد !...کابوس فجیعی بود ..


تصور  هجوم مار ها به چشمانش ، همه زیبائی ِ موهای سیاهش را که روی پیشانی 

اش افشان میشد ، تبدیل به افسانه تلخی میکرد و بر خلاف میل قلبی اش ، که 

دوست داشت مثل دیگر همکلاسی هایش باشد ،... مقنعه سیاه را تا روی 

ابروهایش جلو میکشید !!!

نماز هایش از هفت سالگی به وقت خوانده شده بود ...روزه گرفتن از همان سن و 

سال برایش عادی بود ... به قول مادر ، با اراده بارش آورده بود !!!

آنقدر با اراده که از هیچ تلاشی فروگذار نبود تا دختر  قد بلندی که آخر کلاس 

مینشست را امر به معروف کند !!

هر بار که چشمش با صورت دختر می افتاد ، مو های چتری ِ روی پیشانی اش ، انواع

حشرات و حیوانات کریه المنظر را در صفحه ذهنش نقاشی میکرد مثل اینکه جهنم 

پیشانی خودش را سوزانده باشد ، برای دخترک دلسوری میکرد ...

اما روزی که مادر ِ دختر را جلوی در مدرسه دید از اینکه فهمیده بود ،  برای  هدایت 

دخترک هم دیر شده بود ، در دلش احساس نا امیدی کرد !

نمیدانست از اینکه از وجود مارها باخبر بود ، احساس پیروزی باید بکند ، یا بهتر بود او 

هم موهای سیاهش را به دست نسیم میسپرد ؟!!!تا شاید پسر های نوجوان ِ سر 

 کوجه ِ دبیرستان ، او را هم میدیدند !!!

اما نمیشد نگاهشان کرد ! ...نگاه  به نامحرم همان و میله داغ آتشین ِ فرو در  چشم 

همان ....

مادر همیشه در سجاده نشسته بود ... خبر از غوغای خیابان و غوغای دل دخترک 

نداشت ...

چسمان دختر آسفالت پیاده رو را از بر  شده بود ... انگار که همیشه در حال آب 

شدن از خجالت باشد ...مثل شمع سیاهی بود که میسوخت و میریخت!!!

مادر ِ سجاده نشین نمیدانست که دختر نوجوانش ، هر شب تا صبح همخواب ِ 

وحشت ِ مارهای جهنمی و میله های سوزان است و چشمانش از حسرت نیم نگاه 

پسر همسایه همیشه خیس.........




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:11 AM  توسط بانوی کوچیک  | 



گهواره دنیا که دست خدا مادرش بود،آدمیان را به خواب میبرد...چنان 

میزیستند که انگار هیچ تکانی نبود ، همیشه فراموش میکردند که مادر هم 

هر از گاهی خسته میشد و خشمگین ...تلنگرش گهواره اش را زیر و رو 

میکرد ... اینجا بود که موجی از آدمیانش دیگر در گهواره ِ دنیا نبودند !!!


بهار نزدیک میشد...آفتاب ِ لاغر که گوئی زمستان گوشتش را جویده بود 

،خجالت میکشید پرده را کنار بزند !!!


اما خیابان صدای رطوبت میداد !...خاک ، برف سفید را رنگ میزد و رها 

میکرد ...قدمها ، یخهای سیاه شده ِ نرم را کنار میزدند و رد میشدند !...

دیگر برفی زیر پا له نمیشد تا فریاد بزند !!! بهارِ دوست داشتنی در راه بود !!!ِ


مادر زمینی ام خانه تکانی میکرد و من رویای شیرینی های عیددیدنی و 

آجیل و عیدی را در سرم مرتب میکردم ...



خاطره های بهاری آنقدر خاک خورد که حال به سرفه ام می اندازد !


بهار ها گذشتند و گاهی گهواره ِ خدا سوراخ شد و گاهی غرق شد ... یا 

نمیدانم شاید هم شیطانی پیدا شد و گوشه اش را شکست ... و خدا باز 

حوصله کرد و تعمیرش کرد !!!اما آدمیانش باز مردند و باز دنیا آمدند !!!


من نمیدانم آن بهار چه شد ؟! دست قهر خدا بود یا اینکه شادی بر 

دستانش چیره شد...یا شاید هم اصلا موجهای کهکشان بود و خدا با 

گهواره اش به خواب رفته بود !!!


هنوز نمیدانم ؟!!!

اما دیگر مادر ِ خاکی ام را  ندیدم که خانه بتکاند ! طبقه ِ رویاهای من هم 

دیگر جائی برای آجیل نداشت !!!عید دیدنی ها گم شدند ! 

آنجائی که بودم بهارش هم حتی سبز نبود ...برفی بود !


به گمانم باز هم بازیچه ِ دستان خدا شدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 0:20 AM  توسط بانوی کوچیک  | 


خنده های دیگران را به امید ِ غصه های پشت پرده شان دیگر حسادت نمیکنم و همچنان پوزخند من جواب لبهای خندان است !!!

باز هم دهانم در هر نفس کلماتی معلول میزاید ...و اشکی که در آخر همه قصه ها جاری میشود در قصه من حکم ابد ِ پلک هایم را میخورد .

کسی نمیداند آخر خط کجا بود ؟!!! اما روادید آن را در گذر نامه ام بار ها  مهر زده اند !!!

آنطرف خبری نیست ...آغاز دوباره ای هم نیست ... صفری نیست ، که نقطه شروع باشد ... چمدانت پر از گذشته است ...

زمین سختیست که زانو هایم را زخم میکند ... آنجا هم گلهای بهاری خوشبو هستند و آفتاب تابستان همچنان داغ میدرخشد .

آخر خط برادر مرگ است

 

گذرنامهِ مهر خورده هم دیگر اجازه  برگشت نمیدهد ...گذشته تاریخ شده است!

زانو هایم درد میکنند !فراموش کردن پشیمانی را، از آخر خط های گذشته، خوب آموخته ام !

نمیدانم این بار باید با مرهمی رانو ها را به خواب ابد ببرم یا اینکه  باز دستانم را روی خاک بفشارم و سرم را سمت خورشید بگردانم !؟


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 11:56 PM  توسط بانوی کوچیک  | 


انگار خورشید از ازل قسم خورده بود آفریقا را دشمنی کند ... خاکستر 

نفرتش را همیشه روی صورت سیاهان پاشیده بود و چشمان من هم در 

تاریکی ، ستاره میشد ... همچون چشمان خواهر بزرگتر و پسر خاله 

کوچکترم!

پدر نداشتم... هرگز ندیده بودمش ...

سالها بود باران نمیبارید...

وحشت از دزدان و عارتگران وظیفه بود ...جنگ بود و جنگ در جنگ بود و 

شکمهای من و همبازی هایم  همچنان چسبیده به کمرهایمان !!!

آب همیشه گرانبها بود و گرانتر از آن خدا بود که بر سرش همیشه دعوا بود 

... نمیدانستیم چه رنگی داشت اما دزدهایمان همرنگ ما بودند !!!

شب بود ... مثل شبهای دیگر ...آسمان پر از ستاره ...تا دلمان میخواست 

ستاره داشتیم اما ستاره ِ جادوئی که آرزو ها را برآورده کند در آسمان ما 

پیدا نمیشد !!!

خورشید خوابیده بود ...با این حال نیازی به لباس نداشتیم ...لباسی هم 

نداشتیم !

مادر ، طبق معمول هر شب ، در راهروی در  ورودی ِ خانه به خواب میرفت 

تا ما را محافظت کند !

هر از گاهی شیطنت هایمان را در رخت خواب، تلخی میکرد ...

ما... من بودم و خواهر و بردرهایم ! که حتی هنوز نمیدانستم کدامشان 

دختر خاله است و کدام پسر عمو  ، یا خواهر و برادر ِ خودم !!!

مادرم فرشته بود ...یک بار برایم گفته بود که در سفر مهاجرت ، یکی از 

پسرانش را شیری در جنگل دریده ! من اشکهایش را دیده بودم اما برادرم را 

هرگز!!!


آن روزها نمیدانستم چرا برادر بزرگترم دو انگشت در یکی از دستانش ندارد !!!

اما میدانستم که هر لحظه شاید مردانی از دیوار به خانه پریدند و شاید 

دیگر نباشیم!!!

مثل همان شب ،... که مادر در خواب من فریاد کشید ....و باز هم فریاد کشید ...

همیشه گفته بود نباید چشمها را باز کنیم ... اگر میدیدند بیداریم شلیک میکردند ! 

مادر باز هم فریاد کشید ...

این بار چشمان من بود که در تاریکی اتاق درخشید ...چراغ خانه همسایه روشن شده بود ..

مردی را دیدم ... در حال فرار ...

مادر خم شده بود ... ساق پای یکی از  دو مرد در دستان مادر بود ...اما 

دزدان شب روغن به بدنهایشان میمالیدند...دست مادر لیز خورد ...فکر کرد 

باید چنگ بزند ...و پوست سیاه مرد لای ناخنهای مادر جمع شد و به سرعت ناپدید شد !!!

کسی نمرده بود  ، اما مادر با صدای بلند ناله میکرد ...

همسایه خانه اش را تاریک کرد و من هم چشمانم را در آغوش مادرم بستم ...

اماهنوز هم هر از گاهی مرد مسلح با پوست براق  در خواب ، چشمانم را میگشاید ...








+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 0:41 AM  توسط بانوی کوچیک  | 

امتحان ثلث سوم تازه تمام شده بود ، دیگر خطر املای تصمیم کبری و 

مهمانان کوکب خانم از سرش گذشته بود ...دیگر او بود و هوای رو به گرمای 

تابستان و کوچه ِ تازه آسفالت شده ای  که چرخهای دوچرخه اش در همه ِ 

جهات رویش خط می انداختند ...صفحه ِ سیاهی با سنگهای ریز ِ سیاه تر ، 

که همیشه دیدن ِ رابطه ِ چرخهای دوچرخه با آنها دخترک را به وجد آورده 

بود ...

عروسکی نداشت ...


تازه یاد گرفته بود آب دماغ ِ آویران خود را پاک کند ....  آستین و یقه ِ 

لباسهایش را نمیجوید ... دیگر همیشه خیس نبودند ... جمله ِ خانومی 

شده واسه خودش را هر از گاهی میشنید و خوشحال میشد ، با هراس از 

 اینکه مبادا با بزرگ شدنش ، دوچرخه به برادر کوجکتر برسد !!!

خانوم شدن لذتبخش بود ، اما بها داشت!


تیر ماه بود... کسی غر ِ مشق بنویس نمیزد ...


گرمای  بعد از ظهر ِ کوچه های خلوت کلافه کننده  اما برایش دلپذیر بود !


روز از کوچه آغاز میشد ، اما شب ِ کوچه هم خواب  به چشمانش نمی آورد ...

عشق دوچرخه ، اجازه نداده بود حتی روی شکم بر آمده ِ مادرش تمرکز کند 

.... هر از گاهی جمله های ، نمیخواستم و ناخواسته شد  به گوشش 

میخورد اما مهم تر از افشان شدن ِ موهای بلند خرمائی رنگش در حال رکاب 

زدن نبود که بخواهد  فکر حرفهای بزرگتر ها را بکند !!!

میدانست مادر به زودی دوباره مادر میشد ... حسادتی در کار نبود 

...اشتیاقی هم نبود ...بچه ِ جدید مثل همه یه بچه های همسایه ها ، قرار 

بود گریه کند ...بالا بیاورد و بو بدهد!!!

مادر را صبح، به زایشگاه برده بودند ...

کوچه آن روز هم با چرخهای دوچرخه خط کشی شد ..اما روز داشت تمام 

میشد و پاهای دخترک خسته شده بود ...

آسمان یکی از لباسهای بنفشش را برای عصرانه به تن کرد...دخترک مادر 

را دلتنگ شد ...نکند مادر ِ بچه ِ دیگر شد و رفت ؟؟!!!

بالای نهمین پله ِ نردبان که تا آخر ِ کوچه را نشان میداد نشست و به خیابان 

چشم دوخت ...مادر دیده نمیشد !!!

همه مثل آسمان ، لباس ِ شب به تن کردند ... ترس از سیاهی ، مثل 

وحشت از نیامدن مادر ،چشمانش را برای گریه میفشرد ... دیگر دوچرخه 

هم فراموش شده بود !


مادر با رنگ ِ پریده و لبخند کمرنگی از ماشین پیاده شد ...

اضطراب مثل روحی سرگردان ، ناگهان از جانش برکنده شد .... مادر را به 

خانه بردند و خواهر ِ کوچک را در آغوش دخترک گذاشتند ...

عروسک قشنگی میتوانست باشد !!!

یکی گفت : خب دیگه،  دردونگی تموم شد !!!

حس خوبی نداشت ...اما عروسک بوی خوبی میداد ... مثل بهشت !


روز بعد و روزهای دیگر گذشتند ...و کوچه انتظار موهای افشان ِ دخترک را کشید ...

برادر کوچکتر ناشیانه روی آسفالت تلو تلو زد و کمر کوچه را قلقلک دادتا با کوچه انس بگیرد!

و دخترک از اینکه عروسک بازی نکرده بود ، هرگز پشیمان نشد !!!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 1:48 AM  توسط بانوی کوچیک  |