قانون حاکم سرزمین من لرزید
قاضی مست به خواب رفت
نگهبان به سفر رفت
کتاب قانون آتش گرفت
وفقط چند برگ نیمه سوخته در دستان من جا ماند
حصار محدودیت فراموش شد
و ذهن خود را به ایده های غریبه سپرد
غریبه ای که سرگردان
پریشان
روی عقربه های ساعت ،تلو تلو میخورد
و گذر زمان را هم به یاد نداشت
ذهن ، زنجیر غریبه را
خواسته و نخواسته به دستانش بست
و راهی شد
با چشمی که میخندید و چشم دیگری که اشک میریخت
لحظه ای عشق را به اوج میرفت
و ثانیه دبگری که نفرت را زندگی میکرد
و غریبه ای که همیشه سرد و بی روح چشم دوخته بود
و زنجیر ذهن را بر دوش میکشید
همانند مشق روزانه
چون ضرورت دم و بازدم
و طلوع آفتاب انگار
باید غروب میکرد و خسته هم نمیشد
غریبه از غروب هم دلگیر نبود
خالی بود ، لبریز از هیچ
وذهن نوجوان ندانسته پیرو ِپوچی
همچنان پرشور و حرارت
قدم روی سرمشقها مبگذاشت
و هر لحظه غرق تر میشد......
زني که غذايم را آورد
چيزي مثل تفاوت سپيده
بين سيب و انار
و دقيقه هاي کوتاه بوسه اي مخملي بود
با پيراهني سرخ
که مرا ياد ساعت پنج انداخت
کافه ي سن مري
وقتي که آخرين برگ روزنامه ي عصر
خبر از تعطيلي يه سردخانه ي نگهداري گوشت مي داد
ستيک با طعم دستان زن
نمي توانست از گوشت هاي فاسد آن سردخانه باشد
و سيب زميني هايي به رنگ طلوع ظهر به افق دشت
و کمي که گذشت
او بي آنکه چيزي بگوييد غذاي ديگري را
رو ميزي آن سوي تر مي نهاد
ح.رضائی
و چه زیبایم من
لابلای ضربانِ بی صدای تاریخ
گوشه تلخِ زمان
و در آغوش سحر
سحری تاریک
چون صورت پنهان عدالت
و چه زیبایم من
با لبانی تشنه
رنگ ِ بی رنگی و ناخالصی ِ آزادی
و زبانی گشنه!
که حکایت هایش خبر از خون دارد!
و چه زیبایم من!
با حرارت
با عشق
با دستبندی از جواهر!
با سفر
با دریا
با دوری..نزدیکی
پر از اشک
پر از این دلدرد و
لب به لب از غصه
باز هم زیبایم!
تنهایم
لیک باز هم زیبایم
غرق در عشق تو و عشقِ من و عشقِ غریبی که فلاطون بیافت
همچنان زیبایم
تاریخ ِ نادانِ من باز بیدار شد
جهل و اشک سرمشق صفحه اول است
و چشم ، در تاریکی هم به خواب نمیرود
انگشت ،دوباره با شعلهِ فریبنده آتش میگیرد
و درس نمیگیرد!!!
واژه پشیمانی هم دیگر ترازو را سبک نمیکند
و باز تنهائی جانم را فرا میگیرد...
با کوله باری از قرنها گذشته!!!
گذشته ای شبیه، و همیشه مثل امروز...
چه خنک از کنار هم میگذریم
و چه ساده به خواب میرویم!
چه بسا فاصلهِ بینمان دانه های داغ اشک است!!!
و آنطرف دیوار ،همسایه ناله میکند
همان روزگاری که ما میخندیم و میخوابیم!!!!
اما من...
دوباره و سه باره سوختم...
باز تاریکی ،آئینه ِ برق چشمانم شده
که اشک در شب میزایند!!!
به کجا بگریزم؟؟؟
مرگ هم دروازه اش را به رویم بسته...
و آتش نشان های شب در خوابند
به کجا بگریزم؟؟؟
که طوفان نتواند خاکسترم را بدزدد؟؟؟!!!!
به کجا...؟؟؟!!!
این بار چشمها را باید گشود
برای جور ِ دیگر دیدن!
شب سیاه است
مرموز...
اما صورت فاحشه را ماه ، خوب روشن میکند!
یاد خورشید باید کرد..
که پنهانکار ِ زبر دستِ خطای انسان شد!
و یاد ِ خدا!
که مرا محکوم ِچیدن میوه های سنگینِ فاجعه
یکی پس از دیگری
از صحرای باغ نمای هستی کرده...
و زمان
که امان نمیدهد
هنوز تلخی ِ میوه ِ غم گلویم را آتش میزند...
دستان نامرئی ِ زمان را
از لابلای انگشتان سردم رها کردن نباید!!!
بی وفا نارفیقیست که ایستادن نیاموخته...
تا دیر نشده سراغ درخت اشک را باید گرفت
تا خورجین دل شاید خریداری یابد
و ترازوی تاریخ سنگین شود!
چشمهایم را زمانی میبندم که پرتگاه مرگ ظاهر میشود
و لحظهِ عرضهِ ثمره فرا میرسد
چه زندانبان خوش قلبیست خدا!!!
گاه شمیم بهشت در لباس رویا پاداش من است
و گاه تازیانه جلادِ دوزخ ...
لیک، نگاه زندانبان
هر دم
حکایت از فردوس میکند!!!!!