نیمکت شعر من امروز
ساکت و ساکن
مثل هر روز و همیشه
چشمها دوخته به برکه ..
منتظر قدمهای من بود!
و من
در چراغ قرمز ظهر تابستانی
که با تازیانه یه سرمایش
تنم را میلرزاند، زندانی!!!!!
تنها ملاقاتی ام
ابر پربارانی بود
که شعرم را نیز دزدید...
قصیده یه عشق تو
پشت قدمهای سرمازده یه من
کنار رودخانه
جا ماند
غزلِ چشمان بی مهرت
که سرد و زیبا
همیشه بی تفاوت
از کنار چشمانم گذشته بودند
با قطره های باران
راهی سفر شد
و من حتی ندانستم
در قصه یه کدام شاعر خواهد نشست؟؟!!
چه بسا ابرِ سارق ، رفیق بود
و تابستانِ یخزده یار ِ ناشناخته
که آخرِ داستان تلخ بی مهریت را
به تاراج بردند...
تا شاید اشک
شوق ِ باریدن را از یاد ببرد
همه میدانستند
که روزی
به تصویر ِ خنده یه من
لبختد خواهی زد
ولیک، خاطره یه خوش ِ آن روزِ تو
زهر تلخ جدائی ات را
بر لبان تشنه ام خواهد کشید!!!!!!
